آیسا، ماه آسمون زندگی ما

خدا جون مرسی ، بخاطر تمام نعمتهای زیبات. بویژه زیباترین هدیه آسمونی که مهمون خونه ما کردی.ممنونتم

چهارمین تولدت مبارک عزیز دل مامانی

امسال با هر سال فرق داشت تولدت. تولدت رو توی مهد کودک در کنار دوستای فسقلی خودت جشن گرفتیم. با سه تا دیگه از دوستات شما چهار تا وروجک توی یک روز تولد مشترک گرفتین و حسابی بهتون خوش گذشت. شما و مهرسا جون و ملیکا جون و نویان جون هر سال که برات توی خونه توی خونه تولد میگرفتیم با اینکه کالی هدیه میگرفتی اما اینقدر بهت خوش نمیگذشت اما امسال هم خانم تر شدی و تولد رو بهتر درک میکنی و هم بودن در کنار دوستای مهدکودکیت برات لذت بخش تر بودش. آیسا خانم گل مامانی ، بازم مثل همه ی پست های دیگه ام خدا رو سپاس میگم چون  معای واقعی معجزه رو به من فهموند. معجزه ی مادر بودن، دوست داشتن آسمونی بی هیچ حد و مرزی. با بودن و داشتنت  ...
29 آبان 1394

پاییزی متفاوت

ماه گلم سلام. امسال پاییزمون  با پاییزهای قبل کلی فرق داشت. یه رنگ و بوی کاملا جدید گرفته. امسال از اولین روز مهر حال و هوای قدیما و بوی ماه مهر تا توی خونه ی ما هم اومد. دختر گلم بزرگ شده و داره دوره ی جدیدی از زندگیش رو تجربه میکنه. ورودت رو به مهدکودک تبریک میگم نفس مامان. عزیز دل مامانی ، شما هم بالاخره به سن مهدکودکیت رسیدی و با کلی هیجان و یه کوچولو دلخوری داری به مهدت میری وقتی از خواب بیدار میشی وبهت میگم آیسا جونم سلام ، صبح بخیر مامانی. یه کوچولو ناز میاری و میگی یعنی باید برم مهد مامان؟؟!! وقتی با جواب مثبت من مواجه میشی یکمی ناز به دل مامانی میاری که هنوز خوابم میاد، یکمی دل دردم، تازه پام هم یکمی درد ...
19 مهر 1394

اولین روز تیر

سلام خانم خانما. امسال قرار شدش شما بری مهد کودک، برای آشناییت بیشترت با محیط مهد از ما خواستن تا شما رو توی ترم تابستونی مهد ثبت نام کنیم. از اونجایی که ما سعی کرده بودیم پارسال توی آذر ماه شما رو توی مهد بذاریم اما موفق نشده بودیم. من یکمی دلشوره داشتم که برخوردت با این مهد جدید چطوری میتونه باشه. وقتی وارد مهد شدی کلی از محیط حیاط مهد و سالن ورودیش خوشت اومد. وقتی وارد کلاست شدی از ما خواستن که بیرون کلاس توی قسمت لابی منتظر کوچولوهامون بمونیم. طفلی خیلی از کوچولوها بودن که بی آرومی میکردن و هنوز به دور شدن از مامانشون عادت نداشتن. وقتی منم برای جلوگیری از ناراحتی شما اومدم دم در کلاست که احوالت رو بپرسم. با قاطعیت تمام ...
1 تير 1394

سال نو ، بهاری نو

گلم سلام. امیدوارم  الان که داری خاطراتت رو میخونی بتونی کل احساساتم رو موقع نوشتن خاطراتت رو درک کنی. نمیدونی چه لذتی داره وقتی آدم به خواسته های دلش برسه و همیشه خدای مهربون پستیبانش باشه . امیدوارم تو هم این لذت من رو درک کنی. شکر خدا با بهار امسال دقیقا سه بهار میشه که شما تو جمع صمیمی ما هستی و خونمون رو با  وجودت پر برکت کردی. اولین بهاری که متوجه حضورت شدم ، مهمون خونه ی خدا بودیم. یک محیط وصف نشدنی . هر سالی که میگذره و بزرگتر میشی ، بودنت در کنارمون بیشتر موجب آسایش و آرامشمون میشه. امسال سال تحویل حسابی فهمیده شدی و از جشن نوروز درک کاملی داری. امیدوارم هر سال بهار رو با هم و در کنار هم  و با آرا...
1 فروردين 1394

سومین تولدت مبارک عزیز دل مامانی

سلام دختر ماهم. امروز درست سه سال از زمینی شدنت میگذره فرشته ی نازنینم. سه سال از بودنت در کنار ما میگذره و سه ساله از بهترین لذت دنیایی داریم بهره مند میشیم. داشتن یه دختر کوچولوی ناز و دوست داشتنی و باهوش اینقدر بهمون انرژی میده که هر روز و هر لحظه باید سپاس خدا رو بگیم. امسال به خواسته ی خودت از تم پروانه ای استفاده کردیم. یک کیک پروانه ای و تزیینات پروانه ای که زحمتش رو  عمو حسین  تقبل کرد. از اولای صبح از خونه رفتی و وقتی عصر اومدی خونه حسابی ذوق زده شده بودی. اینقدر از تغییرات و تزیینات شگفت زده بودی که زبونت بند اومده بود. وقتی همه ی مهمونا اومدن و هدیه هات رو باز کردی از بازی کردن با تک تک هدیه هات کلی لذت...
29 آبان 1393

یک مراسم به یادماندنی

دیشب مراسم ازدواج خاله سحر بودش. اینقدر توی لباس سفیدی که برات خریده بودیم خوشکل شده بودی که همه دوست داشتن بچلوننت. اینقدر ذوق زده شده بودی که دایم از خاطرات آتلیه و عروسی خاله داری با لبخند و ذوق تعریف میکنی. همش میای کنار من و بهم ژست میدی و میگی خب حالا لبخند بزن و مثلا ازم عکس میگیری. در حال دنس و قر دادنی. ههه ایشالا همیشه از این اتفاقهای خوب و شیرین برامون رخ بدن.
7 مرداد 1393

اولین سفر زیارتی

دختر ماه من میخوام برات از اولین سفر مشهدی که قسمت شد و رفتیم بنویسم. تصمیم سفر از اونجایی گرفه شد که مامان جون و اقاجونت میخواستن یه سفر برن مشهد و به ما هم پیشنهاد دادن که باهاشون به این سفر بریم و وقتی بابایی تونست کارهای اقامت رو قطعی کنه ما هم با چند روز فاصله از اقاجون اینا به طرف مشهد حرکت کردیم. یه سفر کاملا ناگهانی و در عین حال جالب. توی راه برخلاف تصورمون خیلی خوب کنار اومدی . سه روز مشهد بودیم. برای اولین بار بود که جایی مثل حرم امام رضا رو با اون همه  بزرگی و اجتماع میدی. که خب یکمم دلهره پیدا کرده بودی. هر بار میخواستیم بریم به حرم برای زیارت من و بابایی جداگانه میرفتیم و بعدش بقیه میرفتن و فقط دوبار شما خانم خا...
20 خرداد 1393

اولین سفر جنوب

سلام نازگلم. خوبی فرشته ی بانمکم؟ این روزها که گذشت یه تجربه کاملا جدید و در عین حال پرخاطره داشتی. از اونجایی که نشد توی گردش ایام عید به سفر بریم و  قرار هستش بعد ماه رمضون خاله سحر ازدواج کنه ، تصمیم گرفتیم برای خرید به جنوب سفر کنیم که هم گردشی کرده باشیم و هم یکمی خرید کنیم . وقتی حرف از سفر رو با خانواده هامون در میون گذاشتیم آقاجون شما هم کلی استقبال کردن. ولی چون مامان جون باید میرفتن سرکارشون نتونستن باهامون بیان. خلاصه سفر جنوبمون رو شروع کردیم و مستقیم با ماشین از طرف دریا رفتیم قشم. کلی از دیدن دریا ذوق زده شده بودی. وقتی با هم با قایق رفتیم دیدن دلفین ها اینقدر برات جذاب بود که همش با هیجان در موردش صحبت م...
17 ارديبهشت 1393

سال نو و روزگار بهاری

بهار 93 هم  رسید. امسال بهار بعد از سال تحویل همه خونه ی پدربزرگ من دعوت بودیم. همه ی فامیل دور هم جمع شده بودن تا توی سال جدید دیداری تازه کنن. یک دور همیه خوب و به یادموندنی. که قرار شد توی سال جدید ادامه پیدا کنه و هر ماه خونه ی یکی از بزرگای فامیل همه جمع بشیم و از دور هم بودن لذت ببریم. امسال بهار رو خیلی خوب درک کردی و حسابی از عیدی هایی که میگرفتی خوشت میومد. هرکجا که برای عید دیدنی میرفتیم کلی زبون میریختی و دل مهمونا و صاحب خونه رو کلی آب میکردی. از دیدن فسقلی های فامیل کلی خوشحال میشدی و یکمی هم رابطت با آرشان بهتر شده بود. از اونجایی که برای عید دیدنی هرکجا که میرفتیم کل فامیل با هم هماهنگ میشدیم برخوردت باها...
20 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام دختر شیرین زبون مامانی. یک سال دیگه رو هم در کنار هم سپری کردیم. با تمام خوبی ها و یک کوچولو سختی هایی که داشت. داریم کم کم به تحویل سال جدید نزدیک میشیم. و یک بهار جدید رو با هم تجربه میکنیم. این روزهای اخر زمستونیه سال با گرمای وجودت ، گرم و خواستنی شدن. هر روز اتفاقات جدیدی برات میوفته که نشونه ای از بزرگتر شدن و عاقلتر شدنته. دختر خوبم، آیسا جون روزی که داری این خاطرات رو میخونی بدون که برای ما بزرگترین و عزیزترین نعمتی بودی که از داشتنش همیشه شاکر بودیم . یک کوچولوی شیرین زبون و باهوش که حرفاش و حرکاتش همیشه ما رو شگفت زده میکنه. یه وقتایی با خودمون میگیم یعنی واقعا آیسا بانو فقط دوسال و چند ماهشه که اینجوری داره رفت...
20 اسفند 1392