آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

آیسا، ماه آسمون زندگی ما

هفته سی و هشتم

سلام قشنگ ترین هدیه خدا، خوبی دختر نازم؟ اینبار که رفتم دکتر، وقتی خانم دکتر بهم گفت از پایان هفته سی و هشتم دیگه باید لحظه شماری بکنم . یکهو قتد تو دلم آب شد. شکر خدا بالاخره یکی از پر مخاطره ترین و پرهیجان ترین دوره ی زندگیم داره به پایان میرسه و حاصل نه ماه انتظار و مراقبت و دلهره و هیچان یک دختر سالم و انشالله زیبا هستش. خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم که تو رو به ما داد و با اومدنت رنگ و بوی زندگیمون خیلی معطرتر شدش. الهی مامان به قربونت بره، دیگه اینقدر بزرگ شدی که مامان از تکونات دیگه خواب به چشماش نمیاد و هر شبی که بتونم لااقل تا 4ساعت بخوابم انگاری دنیا رو بهم دادن . وقتی تکون میخوری احساس میکنم داری به جای تنگت اعتراض میک...
13 آبان 1390

هفته سی و هفتم

دخترکم، فرشته نازم، قربون اون قد و بالای نازت برم من. خبرای خوب خوب دارم برات. اتاق قشنگت آماده شده و مامانی امشب ساک لوازم شما رو هم آماده کردش و دیگه همه چیز برای اومدن قشنگترین هدیه الهی ما مهیا شده، وااااای مامانی باورت نمیشه چقدر  دارم لحظه شماری میکنم تا زودتر در آغوشت بگیرم و بوی بدنت رو استشمام کنم. خیلی شبا از ذوق دیدنت و اومدنت خواب به چشمام نمیاد. اینقدر توی رویاهای خودم غرق میشم که وقتی به ساعت نگاه میکنم میبینم که نزدیکای صبح شده و من شاید روی هم دو ساعتم نخوابیدم. البته هرچند که همه دائما بهم تذکر میدن که بهتره قبل اومدن شما فسقلی من حسابی بخوابم تا بتونم بعد از اومدنت حسابی بهت برسم. اما خوب چکار کنم نمیتونم حتی ی...
8 آبان 1390

هفته سی و ششم

سلام عزیز دلم ، دختر خوشکلم. این هفته که گذشت من و بابایی بیشتر از هر وقت دیگه مشتاق اومدن شما فرشته کوچولو شدیم. آخه با بدنیا اومدن نی نی دایی یاسر و دیدن حرکات با نمک و قیافه نازش ، دل تو دلمون نیست که تو هم زودتر پا به این دنیا بذاری و خونه ما رو پر از شور و نشاط کنی. باورت نمیشه وقتی امیرمهدی فسقلی رو میبینم و فکر میکنم یک کوچولو به همین عزیزی هم مهمون دل من هستش ( که شما باشی) سر از پا نمیشناسم. دیگه داری کم کم آماده تولد میشی دختر نازم. یواش یواش داری سر میخوری و میری پایینتر. و تغییر قیافه ظاهری مامانی این رو نشون میده. از شنبه همین هفته مامانی دیگه کلا اومده به استراحت، دارم سعی میکنم حسابی بخورم و بخوابم و برای سلامتی...
1 آبان 1390

یک خبر خیلی خیلی خوب و فوری

امروز صبح 28 مهر ماه 1390 ساعت 7:30 ، نی نی کوچولوی دایی یاسر اینا بدنیا اومد. امیرمهدی کوچولو بالاخره مامان و باباش رو از چشم انتظاری در آورد و پا به دنیا گذاشت. الهی قربونش برم من منم الان دارم کارهام رو انجام میدم که وسایلم رو تحویل اداره بدم و بعدش برای مدت 6 ماه برم استراحت و از اینجا یکسره میرم بیمارستان تا امیرمهدی کوچولو رو ببینم.
28 مهر 1390

هشت ماه از مهمون دل مامان بودنت گذشت...

آیسا خانم، دختر خوشکلم، نفس مامان ماهها دارن تند تند و پشت سر هم سپری میشن و عقربه های ساعت بدو بدو میرن تا روز تولد بهترین هدیه آسمونی ما فرا برسه. هشت ماه با هم بودیم و من روز به روز به تو وابسته تر شدم، هر روز با بزرگتر شدنت سهم من از حس مادری بیشتر میشه. وقتی برمیگردم به قبل و از اون روز اولی که متوجه وجود نازت شدم رو تو ذهنم مرور میکنم، اشک شوق تمام پهنای صورتم رو میگیره. روز اولی که فهمیدم شما مهمون دلم شدی داشتم ساک سفر به خونه خالق بزرگمون رو مرتب میکردم. بهترین هدیه خدا توی بهترین تاریخ از زندگیمون بهمون عطا شد. وقتی من و بابایی متوجه شدیم که داریم سه نفری به خونه خدا مشرف میشیم ، سر از پا نمیشناختیم. حالا از ا...
27 مهر 1390

هفته ی سی و پنجم

  سلام فرشته ی نازم. خوبی مامانی قربونت بره؟ عزیزکم یک هفته دیگه هم به خیر و خوشی گذشت ، این هفته یکمی مامانی سرماخوردش و متاسفانه بی حالی و کسلی من روی شما بی تاثیر نبودش. حدودا دو روزی میشد که خیلی کم حرکت شده بودی و من حسابی نگرانت شده بودم. سعی کردم تا میتونم به خودم برسم که زود زود خوب بشم ، خدا رو شکر امروز خیلی حالم بهتر شده و حرکات شما مثل سابق شده و مامانی کلی از تکونات داره لذت میبره. این هفته آخرین هفته ای هستش که من دارم میرم سرکار، و از هفته ی آینده کار تعطیل میشه و خونمون هم کامل آماده میشه و وقت چیدن وسایل اتاق شما  دختر نازمونه. امیدوارم اتاق نازتم به زودی چیده بشه که دیگه همه چیز برای اومدنت مهیا بشه....
24 مهر 1390

آخرین روزای کاری...

سلام نازگلکم. خوبی عشق مامان؟ دیروز نوبت دکتر داشتم که با خاله سحر رفتیم، آخه خاله خیلی دوست داشت با من بیاد و صدای قلب کوچولوی شما رو بشنوه. وقتی رفتیم داخل مطب خانم دکتر و من روی تخت دراز کشیدم تا صدای قلبت رو بشنویم ، ناگهان چنان لگدی نثار دست خانم دکتر کردی که باعث خندمون شد. همه چیز شکر خدا خوب و طبیعی بودش. بالاخره خاله سحر هم صدای قلب نازت رو شنید و کلی کیف کرد. آیسا جونم یک خبر خوب برات دارم مامانی. خانم دکتر از اول آبان برای مامانی مرخصی نوشتن و به امید خدا هفته آینده ، آخرین هفته ای هستش که مامانی میره سرکار، از اول آبان میمونم خونه و همش بخور بخور و لالا. تا حسابی شما رو تپل مپل و آماده کنم . من که خیلی خوشح...
21 مهر 1390