آیساآیسا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

آیسا، ماه آسمون زندگی ما

پرونده تولد دخملیم

آیسا جونم چون شما ظهر بدنیا اومدی دکتر متخصص اطفال بیمارستان نبود که قد و وزن بدو تولد شما رو بهمون بگه ، صبح روز بعد دکتر اومد و همه چیز رو چک کرد: قد :٤٩ سانتی متر وزن: ٣١٥٠ گرم دور سر : ٣٤ سانتی متر البته شما اولین ساعات تولدت حدود ٣٣٠٠ گرم بودی آخه خیلی پف کرده بودی دخملکم ...
9 آذر 1390

شروع فصل جدید زندگی

سلام نازگلکم. بالاخره انتظارها به سر اومدن و شما قدم رو چشم ما گذاشتی. روز یکشنبه 29 آبان، حدود ساعت 11:30 بودش که شما رو به آغوش بابا علی دادن و اشک شوق رو تو چشم همه جاری کردن. صبح روز یکشنبه برای اطمینان بیشتر از سلامتی شما  رفتم بیمارستان، که خانم دکتر گفتن بهتره همین امروز دخملی رو بدنیا بیاریم. واااااااااای که اگه بدونی چه حالی شدم. از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. قرار شد تا حدود ساعت 12-1 منتظر دکتر بمونم، به عزیز جون (مامان خودم) خبر دادم ساعت 7:30 بودش اما دل تو دلم نبود. من و عزیز تو بخش منتظر بودیم که ساعت 10:40 بودش بهم گفتن برای رفتن به اتاق عمل آماده بشم. واااااااااای چه هیجانی داشتم. ضربان قلبم اینقدر تند شده بود که ...
4 آذر 1390

هفته ی چهلم

سلام مونس مامانی،  الهی فدای اون دل کوچولوت برم که دلت نمیاد از مهمونی دل مامانی دست بکشی و بیای بیرونا آیسا جونم دختر ماهم ، ما همه دیگه از چشم انتظاری خسته شدیم هااااااا الهی فدات بشم، لابد موندی که کامل کامل بشی و ما رو از دیدن قیافه نازت سورپرایز کنی؟! نفس مامانی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تا اینجا بهمون عنایت کرده و شما رو صحیح و سالم برای من نگهداشته. اما دیگه باید شما کم کم ساکت رو ببندی و تشریف بیاری به این دنیا ملوسکم. دیروز که برای چک آپ نهایی رفتم پیش خانم دکتر ، بهم گفتش دخملی حالش خویه خوبه و اصلا عجله ای برای اومدنش نداشته باشین. آخه تاریخ نهایی هنوز 4 آذر ماه هستش( نکنه می خوای تا اون روز مامانی و منتظر ب...
26 آبان 1390

هفته سی و نهم

سلام نفس مامان و بابا. چطوری فسقلی جونم؟ بازم یک هفته دیگه شروع شد، اما با این تفاوت که این هفته شاید هفته آخری باشه که از انتظار می نویسم. آخه شمارش معکوس شروع شدش. اگه تا حالا هفته ها و روزها رو معکوس میشمردم  حالا باید ساعت ها رو معکوس بشمرم. هر لحظه ممکنه تصمیم بگیری بیای تو بغلمون و برای همیشه پیشمون باشی. بذار برات از این روزا بگم، حسابی بزرگ شدی و دیگه داری به سختی تو دل مامانی میمونی و تحمل میکنی. همه منتظرت هستن و دائما از مامانی دارن احوالت رو میپرسن. منم با دقت تمام چندین بار ساکت رو باز کردم و همه چیز رو چک کردم که چیزی از قلم نیوفتاده باشه. همه هوش و حواسم رو جمع میکنم و فقط به حرکتهات دقت میکنم که مبادا کم...
20 آبان 1390